
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387

این فقط یک مسابقه است
تصاویری از مسابقه ای در انگلستان که یک مشت افراد بیکار به دنبال ژنیر می دوند
اونجارو با شاخ گاو درگیر نکن
قدیمی ها همیشه راست می گن
3 طراح قالب: سپهر

پیرمرد
90/03/26
حرف نزدن
90/03/18
یادم نمیره بچه که بودم ظهر ها می رفتم تو کوچه می شستم با سنگ های آسفالت درد و دل می کردم . یه رفیق کفتر باز داشتم اون با کفتراش حرف می زد. یه بابایی هم بود با خودش حرف می زد. تو عالم بچگی بهش می خندیدیم. یه روزم به خودم اومدم دیدم حتی حال ندارم با خودم حرف بزنم.
خندم گرفت زدم زیر خنده بعد یاد خنده تو افتادم بعد حالم گرفته شد بعد دیدم نیستی بیشتر حالم گرفته شد. یه سیگار روشن کردم کشیدم . . .
همه ی اینکارارو کردم بدون اینکه یه کلمه حرف بزنم . . .
باز خندم گرفت . . .
تو کلا خوبی
90/02/02
داشتم آهنگ Just the way you are- Bruno mars گوش می کردم که یهو رفتم 20-30 سال آینده بعد من بودم تو هم بودی حتی . بعد می خواستی بعد از کشف بحران 40 سالگی من در 46 سالگی یکم به خودت برسی دماغتو عمل کنی. بعد یه روز اومدی خونه بعد من همین آهنگ و تو ضبط پلی کردم و یه پلاکارد گرفتم دستم که خانوم فلانی You are amazin' just the way you are یعد یه نگاه بت بکردم که یعنی گرچه من دیگه مثل بیست سال پیش هی هر وقت نارحت میشی بت نمی گم که از همه خوشگل تری و تو هم مثل همیشه باور نمی کنی ، گرچه سرم گرم کارم حوصله ندارم هی زل بزنم بت و گرچه کلی چیز دیگه ، فک نکن برام عادی شدی . بعد من بدون اینکه چیزی بگن تو همه اینارو فهمیدی و یه لبخند کره ای زدی و گفتی حالم از بحران 46 سالگیت به هم می خوره البته نگفتی لازم نبود بگی من خودم فهمیدم. بعد رفتیم تو خیابون قدم زدیم آهنگ های نوستالژیک خوندیم با این که همش آهنگ خالطوری خوندیم بعد چند دیقه حالمون از خودمون به هم خورد که چقدر شبیه روشن فکر ها شدیم بعد به معمولی بودن خودمون افتخار کردیم و آهنگ های نوستالژیک خوندیم و رفتیم بعد دیگه تموم شد دیگه چیزی نمونده بود دیگه چی باید می شد؟
ایستگاه مترو - چندی بعد
89/11/21
گفتی گوشی را بردارم
و ماموریت کشفم را در شلوغ ترین ایستگاه مترو به او بسپارم
عباس جان
کشفم کرد
و اکنون آنسوی ریل منتظر است
. . .
شهر در من 4
89/11/17
سد که سوراخ شد,
انگشت پترس که هیچ
نبودنت هم نمی تواند جلوی سرازیر شدنت را بگیرد
مرا پک بزن
89/11/14
مرا پک بزن
و در باد رهایم کن
سیگار را برای من بگذار
که ریه های جهانم را سیاه کنم
که از دیدن اغوشم مو به تن مردم سیخ شود
که مردم هر روز چشمشان به جمال مردنم روشن شود
که تشویش نفس هایم زینت بخش تمامی دکه های شهر شوند
ک ه ج ا ن د ه م و د ر ه م ی ن ح و ا ل ی م ح و ش و م
افعال
89/11/13
دیدن
خندیدن
شنیدن
گفتن
رقصیدن
منتظر ماندن
نرمیدن
نشستن
فرو رفتن
جان دادن
...
و همه ی افعال عاشقانه
در جمله های متفاوت
معنی تو می دهند
89/11/03
کوه هایی هستند
که بی تفاوت از کنار هم می گذرند
انگار نه انگار که بهم رسیده اند
Introduction to Poetry
89/10/17
I ask them to take a poem
and hold it up to the light
like a color slide
or press an ear against its hive.
I say drop a mouse into a poem
and watch him probe his way out,
or walk inside the poem's room
and feel the walls for a light switch.
I want them to waterski
across the surface of a poem
waving at the author's name on the shore.
But all they want to do
is tie the poem to a chair with a rope
and torture a confession out of it.
They begin beating it with a hose
to find out what it really means.
BILLY C O L L I NS - 1988
خیلی ها (1)
89/10/04
خیلی تلاش کنم
چهار خط شعر می شود
که خیلی شانس بیاورم
زینت بخش گلگیر کامیون ها می شود
این "خیلی" ها اگر برای تو می ماند ….

دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنند وقت برنامه تمام شده