تبليغاتX
کهنه رباط - دست نوشته های یک به اصطلاح دانشجوی انگلیسی





 پیرمرد

90/03/26

از پله های مترو رفتم پایین. اون طرف سکو یه نفر وایساده بود. می شناختمش ولی یادم نمی یومد کیه. یه قطار اومد سوار نشده بود. یه قطار اومد و من شوار شدم. وقتی شروع کرد به حرکت تا جایی که چشمام می تونست نگاش کردم یادم نیومد کیه. خلاف جهت حرکت قطار ،شروع کردم به دویدن. دیر شده بود. رسیدیم به ایستگاه بعد. روی همه صندلی ها نشسته بود. یادم رفت پیاده شم. قطار شروع به حرکت کرد . دیر شده بود. سرم و بر گردوندم. چند جا لای جمعیت نشسته بود هر چی نگاش کردم یادم نیومد کیه. ایستگاه بعد پیاده شد. همه پیاده شدن. از بین جمعیت یه لحظه نگام کرد. لای جمعیت گمش کردم. تو ایستگاه من موندم با یه پیرمرد که داشت سیگار می کشید.  فقط صندلی های ایستگاه و نگاه می کرد. شناختم. هم اون و هم پیر مرد و هم خودمو.


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 حرف نزدن

90/03/18

 

یادم نمیره بچه که بودم ظهر ها می رفتم تو کوچه می شستم با سنگ های آسفالت درد و دل می کردم . یه رفیق کفتر باز داشتم اون با کفتراش حرف می زد. یه بابایی هم بود با خودش حرف می زد. تو عالم بچگی بهش می خندیدیم. یه روزم به خودم اومدم دیدم حتی حال ندارم با خودم حرف بزنم.

خندم گرفت زدم زیر خنده بعد یاد خنده تو افتادم بعد حالم گرفته شد بعد دیدم نیستی بیشتر حالم گرفته شد. یه سیگار روشن کردم کشیدم . . .

همه ی اینکارارو کردم بدون اینکه یه کلمه حرف بزنم . . .

باز خندم گرفت . . .


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 تو کلا خوبی

90/02/02

داشتم آهنگ Just the way you are- Bruno mars گوش می کردم که یهو رفتم 20-30 سال آینده بعد من بودم تو هم بودی حتی . بعد می خواستی بعد از کشف بحران 40 سالگی من در 46 سالگی یکم به خودت برسی دماغتو عمل کنی. بعد یه روز اومدی خونه بعد من همین آهنگ و تو ضبط پلی کردم و یه پلاکارد گرفتم دستم که خانوم فلانی You are amazin' just the way you are یعد یه نگاه بت بکردم که یعنی گرچه من دیگه مثل بیست سال پیش هی هر وقت نارحت میشی بت نمی گم که از همه خوشگل تری و تو هم مثل همیشه باور نمی کنی ، گرچه سرم گرم کارم حوصله ندارم هی زل بزنم بت و گرچه کلی چیز دیگه ، فک نکن برام عادی شدی . بعد من بدون اینکه چیزی بگن تو همه اینارو فهمیدی و یه لبخند کره ای زدی و گفتی حالم از بحران 46 سالگیت به هم می خوره البته نگفتی لازم نبود بگی من خودم فهمیدم. بعد رفتیم تو خیابون قدم زدیم آهنگ های نوستالژیک خوندیم با این که همش آهنگ خالطوری خوندیم بعد چند دیقه حالمون از خودمون به هم خورد که چقدر شبیه روشن فکر ها شدیم بعد به معمولی بودن خودمون افتخار کردیم و آهنگ های نوستالژیک خوندیم و رفتیم بعد دیگه تموم شد دیگه چیزی نمونده بود دیگه چی باید می شد؟


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 ایستگاه مترو - چندی بعد

89/11/21

 

گفتی گوشی را بردارم

و ماموریت کشفم را در شلوغ ترین ایستگاه مترو به او بسپارم

عباس جان

کشفم کرد

و اکنون آنسوی ریل منتظر است

. . .

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 شهر در من 4

89/11/17

 

سد که سوراخ شد,

انگشت پترس که هیچ

نبودنت هم نمی تواند جلوی سرازیر شدنت را بگیرد

 

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 مرا پک بزن

89/11/14

 

 

مرا پک بزن

و در باد رهایم کن

سیگار را برای من بگذار

که ریه های جهانم را سیاه کنم

که از دیدن اغوشم مو به تن مردم سیخ شود

که مردم هر روز چشمشان به جمال مردنم روشن شود

که تشویش نفس هایم زینت بخش تمامی دکه های شهر شوند

ک ه ج  ا  ن  د  ه  م  و  د  ر  ه  م  ی  ن  ح  و  ا  ل  ی  م  ح  و  ش  و  م

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 افعال

89/11/13

 

دیدن

خندیدن

شنیدن

گفتن

رقصیدن

منتظر ماندن

نرمیدن

نشستن

فرو رفتن

جان دادن

...

و همه ی افعال عاشقانه

در جمله های متفاوت

معنی تو می دهند


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 

89/11/03

در خیالم شاید

کوه هایی هستند

که بی تفاوت از کنار هم می گذرند

انگار نه انگار که بهم رسیده اند

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 Introduction to Poetry

89/10/17

 

I ask them to take a poem

and hold it up to the light

like a color slide

or press an ear against its hive.

I say drop a mouse into a poem

and watch him probe his way out,

or walk inside the poem's room

and feel the walls for a light switch.

I want them to waterski

across the surface of a poem

waving at the author's name on the shore.

But all they want to do

is tie the poem to a chair with a rope

and torture a confession out of it.

They begin beating it with a hose

to find out what it really means.

 BILLY C O L L I NS - 1988

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook




 خیلی ها (1)

89/10/04

 

خیلی تلاش کنم

چهار خط شعر می شود

که خیلی شانس بیاورم

 زینت بخش گلگیر کامیون ها می شود

این "خیلی" ها اگر برای تو می ماند ….

 


               لینک اصلی  |  | نوشته شده توسط سپهر | Share on Facebook



  پیرمرد -   حرف نزدن -   تو کلا خوبی -   ایستگاه مترو - چندی بعد -   شهر در من 4 -   مرا پک بزن -   افعال -   -   Introduction to Poetry -   خیلی ها (1) -

 
 

دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنند وقت برنامه تمام شده